استودیو مونمارتر

 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۸
 

                                      

 

 

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

        انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

 

 

                                                                   محمد مختاری

                                                                             


 
comment نظرات ()
 
 
وزنه
نویسنده : neda zare - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۸
 

                                                           همین تو را ناراحت کرد,مگر نه.وداع با تو .

                                                     تمرین مرگ تو در داستان.سنجیدن اندازه ی      

                                                          دنیای بدون تو.نادیده گرفتن اندازه ی تو,

                                                          مثل آن موقع که پسر جوانی بودم.بلند گفتن

                                                         کلمات هولناکی که تا وقتی آنها را بر زبان

                                             نیاورده ایم تاثیری بر ما ندارند.

 

                           وزنه 

                                         جان ادگار وایدمن

                                                     از کتاب مشقتهای عشق

                                                ترجمه ی مژده دقیقی

                                 نشر:نیلوفر


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
 

                            

 

 

 

                                مردی هست که عادت دارد با چتر بر سرم بکوبد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥
 

هانری ميشو

برگرفته از دفتر ساحت جوانی

ترجمه بيژن الهی

آبها را، می‌گويند، اگر مي‌شد از همه  سوزن ـ ماهيان رهاند، آبتنی چيز چنان دلكشی ميآمد كه نگو، كه مگر به خواب ببينی، چون كه اين كار محاله، محال. با اين همه  می‌كوشند. به اين هدف، يك چوبه‌ی ماهيگری به كار می‌برند

چوبه‌ی ماهيگيری برای صيد سوزن ـ ماهی  نازك نازك نازك بايد باشد. ريسمان هم بايد يكسره نامرئی باشد و آهسته فرو بنشيند، درنيافتنی، به آب

بدبختی، خود سوزن ـ ماهی ، كم و بيش، پاك نامرئی ست. 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥
 

خلط انداخت به هر چی داشت و نداشت.راهشو گرفت و رفت،از چندتا خیابون و میدون گذشت.

بارون که گرفت یادش اومد که باید به یه چتر احساس نیز کنه .

برگشت به خیابون اول.

دستشو فرو کرد تو خلطا ولی خیلی زود فهمید که چتر جزو نداشته هاش بوده.

بارونو فراموش کرد و دنبال یه دستشویی گشت.

 

تابستان ۸۵


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

Entry for August 15, 2006

شاعر بزرگ

 

داشتم میرفتم که ببینمش. اون شاعر بزرگ رو.مردی که بعد از جفرز"بزرکترین شاعر بود و با حدود هفتاد سال سن

" یک شاعر جهانی به حساب میومد"با کتاب هایی مثل غم من بهتر از غم توئه"ها ها ! و یک آدامس مرده از نفس افتاده.

اون توی خیلی ازدانشگاهها کرسی استادی داشته وجایزه های زیادی گرفته.از جمله جایزه ی نوبل وجایزه ی برناردستاچمن.

از راه پله های کلوپ جوانان رفتم بالا.آقای ستاچمن توی آپارتمان شماره 223 زندگی می کرد.در زدم .یکی از پشت

در داد زد : ((لعنت بر شیطون ! بیا تو!)) درو باز کردم و رفتم تو . برنارد ستاچمن توی تختش دراز کشیده بود. بوی

استفراغ " شراب"ادرار"گه و غذای گندیده همه جا رو گرفته بود. من دویدم توی توالت " استفراغ کردم و بعد اومدم بیرون.

گفتم:((آقای ستاچمن! چرا پنجره رو باز نمی کنید؟))

_ فکر خوبیه . در ضمن دیگه اون مزخرف رو تحویل من نده " من برنی هستم نه آقای ستاچمن!

اون که فلج بود بعد از کلی تلاش تونست خودش رو از تخت بیرون بکشه"و بشینه روی صندلی. بعد گفت:(( خوب یه مکالمه

لذت بخش . منتظرش بودم.))

روی میز کنار زانوش"یه پارچ شراب قرمز پر از خاکستر سیگارو یه شب پره ی مرده بود. من دوروبرم رو بر انداز کردم"

و وقتی باز نگاهم افتاد بهش" دیدم داره از پارچ شراب می خوره. البته بیشتر شراب داشت می ریخت روی پیرهن و شلوارش

برنارد ستاچمن پارچ رو گذاشت سر جاش و گفت:((آخیش" فقط همین رو می خواستم.))بهش گفتم:((اگه از لیوان استفاده کنین

راحت تره.))

_ آره " فکر کنم درست میگی.

دورو برش رو نگاه کرد . چند تا لیوان کثیف اونجا بود. با خودم فکر کردم که کدومشون رو بر میداره" کثیف ترین لیوان

رو برداشت.ته لیوان رو جرم زرد رنگی که به نظرم ته مونده ی سوپ مرغ بود"گرفته بود.اون توی لیوان برای خودش

شراب ریخت و سر کشید. بعد گفت:((آره . اینطوری خیلی بهتره. دوربینم با خودت آوردی؟میخوای از من عکس بگیری؟

_ بله .

بعد رفتم پنجره رو باز کنم تا یه کم هوای تازه استشاق کنم.چند روز بود که بارون میومد و هوا تازه و تمیز بود .

گفت:((گوش کن من چند ساعته که می خواهم بشاشم .یه بطری خالی برام بیار))اون جا پر از بطری خالی بود

یکی برداشتم و دادم بهش. شلوارش زیپ نداشت"دکمه ای بود.تندش گرفته بود.فقط دکمه ی بالا رو باز کردو بطری

رو گذاشت میون پاهاش. ولی انگار درست نشونه گیری نکرده بود.وقتی شروع کرد"همه جا فواره زد.روی پیرهنش

روی شلوارش"روی صورتش و به طرز باور نکردنی ای توی گوش چپش.گفت:((لعنت به چلاقی. ))

_ چرا اینجوری شدین؟

_ چطوری شدم؟

_ فلج شدین؟

_ زنم با ماشین زیرم کرد.

_ چطوری؟ چرا؟

_ گفت دیگه نمی تونه تحملم کنه.

من دیگه چیزی نگفتم. فقط چند تا عکس گرفتم.

_ از زنم چند تا عکس دارم می خوای ببینیشون؟

_ آره.

_ آلبوم اونجا روی یخچاله .

من پا شدم آلبوم رو برداشتم و دوباره نشستم. عکس ها فقط ازکفش های پاشنه بلند "قوزک پا"جوراب های نایلونی

بند دارو حالت های گوناگونی از پاهای پوشیده در جوراب زنانه بودند . روی بعضی صفحه ها هم برگه های تبلیغاتی

مربوط بخ قصابی های مختلف چسبییده شده بود"گوشت کبابی هر پوند هشتاد و نه سنت.

آلبوم رو بستم " گفت:((این ها رو وقتی از هم جدا شدیم"داد به من.))بعد دستش رو برد زیر بالششو از اون زیر یه جفت کفش

پاشنه بلند آودر بیرون.کفش ها برق می زدند . کفش ها رو گذاشت روی میز" باز برای خودش شراب ریخت و گفت:((

من با این کفش ها می خوابم"باهاشون عشق بازی میکنم و بعد می شورم شون))

من چند تا دیگه عکس گرفتم.

_ یه عکس خوب میخوای؟ بیا اینو بگیر.

کفش رو از پاشنه اش گرفت و نگه داشت پشتش :(( بیا عکسمو بگیر))عکسش رو گرفتم . براش سخت بودگه روی پاهاش وایسته

ولی هر طوری که بود"دستش رو گرفت به میز و بلند شد وایستاد.

_ برنی تو هنوز چیز مینویسی؟

_ من همیشه مینویسم.

_ طرفدارات مزاحمت نمیشن؟

_ بعضی وقتها زن ها پیدام می کنن" ولی زیاد اینجا نمی مونن.

_ کتاب هات خوب فروش میرن؟

_ من پولم رو حق تالیفی میگیرم.

_ به نویسنده های جوون چه توصیه ای داری؟

_ خوب بنوشن" تنها نخوابن " و سیگار زیاد بکشن.

_ توصیه ات به نویسنده های کار کشته چیه؟

_ اون ها اگه هنوز زنده ان" به توصیه من احتیاجی ندارن.

_ میلی که تورو وادار به شعر گفتن میکنه چیه؟

_ همون میلی که تورو وادار به توالت رفتن میکنه.

_ عقیده ات درباره ی ریگان و بیکاری چیه؟

_ من به ریگان و بی کاری فکر نمی کنم. این چیزها حوصله ام رو سر میبره.چیزهایی مثل سفرهای فضایی و بازی کریکت.

_ پس به چی فکر میکنی؟

_ به زن های مدرن.

_ زن های مدرن؟

_ اونها نمیدونن چه جوری لباس بپوشن.کفش هاشون وحشتناکه.

نظرت درباره ی حقوق اجتماعی زنان در اجتماع چیه؟

_ هر وقت که اونها حاضر شدن توی کارواش کار کنن"پشت گاو آهن راه برن" عربده کش ها رو از کافه بندازن بیرون

توی فاضلاب کار کنن" هر وقت که حاضر شدن توی جنگ" پستون هاشون رو جلوی گلوله ستبر کنن" من می مونم

خونه " ظرف میشورم" و کرک های قالی رو پاک می کنم.

_ ولي فكر نمي كني خواسته هاي اونا يك كمي منطقي باشه؟

_ ابته که هست.

ستاچمن باز برای خودش شراب ریخت. اما با وجود لیوان هم مقداری از شراب داشت از کنار چونه اش می ریخت

روی پیرهنش . تنش بوی تن آدمی رو می داد که ماههاست حموم نکرده.گفت:((زنم.من هنوز عاشق زنمم.اون تلفن

رو میدی من؟))من تلفن رو دادم بهش و اون شماره گرفت.((کلیر؟سلام کلیر.))بعد گوشی رو گذاشت پرسیدم :((چی شده))

_ مثل همیشه . قطع کرد . گوش کن" بیا بزنیم بیرون. بریم یه بار من خیلی وقته که توی این اتاق لعنتی ام . باید یه

هوایی بخورم.

_ ولی داره بارون میاد. یه هفته اس بارون میاد. خیابونا رو آب برداشته.

_ مهم نیست . من میخوام برم بیرون. اون حتما الان داره با یکی عشق بازی میکنه . حتما کفش های پاشنه بلندش

رو پاش کرده. من همیشه مجبورش می کردم کفش های پاشنه بلند پاش کنه.

من کمک کردم تا برنارد ساچمن پالتوی قهوه ای کهنه اش رو تنش کنه . پالتو یه دکمه هم نداشت و از زور کثافت

سفت شده بود.به نظر نمیومد مه پالتو لس آنجلسی باشه. سنگین و دست و پا گیر بود" و احتمالا مال دهه 30 شیکاگو

یا دنور بود.

بعد چوب دستی هاش رو دادم بهش و کمکش کردم تا از راه پله ی کلوپ جوانان بیاد پایین . برنارد توی جیب پالتوش

نیم بطر موسکاتل داشت. به در که رسیدیم گفت که خودش می تونه از پیاده رو بگذره و سوار ماشین بشه .ماشین من

اون طرف خیابون بود.

وقتی داشتم ماشینم رو می اوردم " صدای فریاد و بعد صدای شلپ آب شنیدم. داشت بارون میومد. بارون خیلی تندی بود

من دویدم بیرون.برنارد افتاده بود توی جوب کنار جدول"بین پیاده رو و ماشین من.همون طوری که نشسته بود جریان آب داشت

از زیرش رد می شد" دور کمرش می چرخید و شلوارش رو خیس می کرد.چوب دستی هاش داشتند روی آب بالا و پائین میرفتند

گفت:((مهم نیست"تو ماشینتو بر دار و برو))

_ چی میگی برنی؟

_ میگم برو . زنم منو دوست نداره.

_ برنی اون دیگه زن تو نیست"شما از هم جدا شدین. بیا" دستت رو بده به من بلند شو.

_ نه تو برو . باور کن که من خوبم. برو " بدون من مست کن.

بلندش کردم در ماشینو باز کردم و نشوندمش روی صندلی جلو .تمام هیکلش خیس بود.آب داشت از روی صندلی شر شر می ریخت

روی تخته ی کف پوش . من رفتم اون طرف و سوار شدم. برنی در بطری موسکاتل رو باز کرد" یک جرعه زد و بعر بطری رو داد

به من . من همیه جرعه خوردم و بعد ماشین رو روشن کردم. همین طور که میروندم " از پشت قطره های بارون " روی شیشه"بیرون

رو نگاه می کردم و چشمم دنبال یه بار بود . یه بار که از بوی شاش توش اوغ مون نگیره.

 

 

                چارلز بوکوفسکی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

وصیت

 

 

نیمی از سنگها؛ صخره ها کوهستان را

                                        گذاشته ام

با دره هایش؛ پیاله های شیر

به خاطر پسرم

نیم دیگر کوهستان ؛وقف باران است

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شبهای دریا را

بی آرام؛ بی آبی

با دلشوره ی فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی

که حالا پیر شده اند.

رودخانه که میگذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کویر بدهید ؛ششدانگ

به دانه های شن؛ زیر آفتاب

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام

روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به ((نی)) بدهید

و می بخشم به پرندگان

رنگها ؛ کاشی ها ؛ گنبد ها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصل هایی که می آیند

بعد از من ...

 

 

بیژن نجدی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥
 

 

آقاى "استراتيس تالاسينوس" داستانِ زندگى مردى را تعريف مى‏كند. يورگو سفريس فارسی: حميد فرازنده

 

يورگو سفريس در سال 1900 ميلادى در "ازمير" به دنيا آمد. چهارده ساله بود كه با شروع جنگ اول جهانى به آتن و چهار سال بعد به پاريس رفت و ماندگار شد. او تا سال 1924 در بيرون از يونان بسر برد. سفريس از 1926 تا 1962 عهده‏دار مشاغل ديپلماتيك در سطوح گوناگون بود، از اين رو بيشتر سال‏هاى زندگى‏اش را در بيرون مرزهاى ميهن گذراند.
سفريس همانند ديگر شاعران معاصر يونانى، شاعرانى همچون: سولوموس، پالاماس، كاوافيس، ريتسوس و... به سنت شعرى هلن - كرت - يونان وابسته است. اما شعر سفريس همچون هر شعر مدرن ديگرى در بند سنت نمى‏ماند. او در مصاحبه‏اى گفته است: "زمان زيادى از عمر شاعرى‏ام را به خواندن و فراگرفتن شاعران يونان قديم گذراندم. اما وقت سرودن شعر كه فرا رسيد، متوجه شدم كه مهم‏ترين كار به فراموشى سپردن همه آنهاست"
اساطير در شعر سفريس حضورى زنده و پويا دارد. او هيچ گاه خواننده شعرش را وانمى‏دارد تا براى درك شعر به سراغ يادگيرى اساطير برود. او واقعيت معاصر را به اسطوره شعر خود تبديل مى‏كند و چنين است كه به ناگاه اسطوره وارد زندگى ما مى‏شود.
از ويژگى‏هاى چشمگير شعر سفريس، زبان محاوره‏اى آن است. از اين روست كه شعر او را بزرگترين نشانه پيروزمندانه زبان گفتار در اروپا خوانده‏اند.
او در سال 1936 "سرزمين هرز" را به يونانى برگرداند و چندين مقاله بلند در مورد شعر اليوت نوشت. همچنين شعرهاى ييتس و پاوند را به يونانى ترجمه كرد. اما تخصص خود را در شعر فرانسه مى‏دانست. شاعرانى چون: والرى، ژيد، الار، پير ژان ژو، پل كلود و...
سفريس در سال 1963 جايزه ادبى نوبل را برد. در سخنرانى‏اش هنگام دريافت نوبل گفت: "همان گونه كه هومر در مورد اديسه گفته است، از اينكه چنين فرصتى به من داديد تا خود را ناچيز بشمارم، كسى كه ديگر نظر ديگران را به خود جلب نمى‏كند، از شما سپاسگزارم".
او در سال 1971 در خانه‏اش آتن، چشم از جهان فرو بست.


۱...

مگر براى آن مرد چه پيش آمده بود؟
تمام بعد از ظهر
(ديروز، پريروز و امروز)
نشست آنجا و چشم به شعله‏اى دوخت.
دمِ غروب، از پله‏ها كه پايين مى‏آمد به من برخورد كرد و
گفت:
»بدن مى‏ميرد، آب بخار مى‏شود
روح درنگ مى‏كند
و باد فراموش مى‏كند، هميشه فراموش مى‏كند.«
بعد گفت:
»چه بسا من زنى را دوست دارم كه به جايى دور رفته است؛
شايد به آن جهان؛
واماندگى‏ام از اين نيست.
دلبستگى‏ام به شعله از آن است كه تغيير نمى‏كند.«
بعد، داستان زندگى‏اش را برايم گفت:

۲. كودك

كم‏كم بزرگ مى‏شدم و درخت‏ها دست از سرم بر نمى‏داشتند -
چرا لبخند مى‏زنى؟
آيا به ياد بهار افتادى كه
به كودكان رحم نمى‏كند؟
من عاشقِ برگ‏هاى سبز بودم؛
چه بسا اگر يكى دو كلمه در مدرسه ياد گرفتم
به خاطرِ رنگ سبزِ كاغذِ جوهرخشك‏كنم بود.
ريشه‏هاى درخت‏ها بود كه دست از سرم برنمى‏داشت:
در خنكاى زمستان مى‏آمدند و
دورِ بدنم مى‏پيچيدند.
آن وقت‏ها رؤياى ديگرى نداشتم؛
اين گونه بود كه بدنم را شناختم.
3. نوجوان
در تابستانِ شانزده سالگى‏ام
صدايى غريب در گوش‏هايم طنين انداخت؛
انگار جايى كناره دريا بودم
در ميان تورهاى سرخ و
اسكلتِ كشتى نشسته به شن.
گوشم را بر شن‏ها گذاشتم تا آن صدا را بهتر بشنوم
صدا ناپديد شد؛
اما تير شهابى ديدم
شايد اولين بار بود كه تيرِ شهابى را مى‏ديدم
و طعمِ نمكِ موج‏ها را بر لب‏هايم چشيدم.
از آن شب به بعد ريشه‏هاى درخت رهايم كردند..
روز بعد نقشه سفرى در ذهنم باز و بسته شد
همچون كتابى مصور؛
هر غروب به سرم مى‏زد كه به ساحل بروم
نخست ساحل را برانداز كنم، و بعد به دريا بروم؛ روزِ سوم عاشقِ دخترى بر تپه شدم؛
او كلبه سفيدِ كوچكى داشت
مانند كليسايى روستايى
و مادرِ پيرى در پنجره
كه چشم‏ها عينكى‏اش را به سوى بافتنى‏اش پايين انداخته بود؛
هميشه خاموش بود
يك كوزه ريحان، يك كوزه گل ميخك -
شايد نامش »وازو« بود، يا »فروسو« يا »بيليو«؛
چنين بود كه دريا از يادم رفت
يك روزِ دوشنبه پاييز
جلوِ آن كلبه سبز، سبويى شكسته پيدا كردم
»وازو« )بگيريم اسمش همين بود( در لباسى سياه جلو آمد
با موهاى آشفته و چشمانى سرخ.
گفتم: چه شده؟
»او مرد، دكتر گفت:مرد
زيرا پىِ خانه را كه مى‏ريخته‏ايم، خروسِ سياه سر نبريده‏ايم...
اينجاها كجا مى‏توانستيم خروسِ سياه پيدا كنيم؟..
اينجا خروس‏ها همه سفيدند...
و جوجه‏هايى كه در بازار به فروش مى‏رسند
همه پوست كنده‏اند.«
هيچ به فكرم نمى‏رسيد اندوه و مرگ مى‏تواند چنين باشد؛
آنجا را واگذاشتم و به دريا برگشتم.
آن شب در عرشه »سن نيكولاس«
خوابِ درختِ زيتونِ پيرى را ديدم كه گريه مى‏كرد.

۴. جوان

يك سال با ناخدا »اديسه« در درياها گشت زدم.
خوش بودم.
وقتى هوا خوب بود، خوش‏خوشك به عرشه مى‏رفتم و
كنار پرىِ دريايى دراز مى‏كشيدم.
ترانه لب‏هاى قرمزش را مى‏خواندم و
به ماهى‏هاى پرنده خيره مى‏شدم.
هوا كه توفانى مى‏شد، به گوشه انبارى پناه مى‏بردم،
سگِ كشتى سرگرمم مى‏كرد
صبح يكى از روزهاى آخر سال چشم‏ام به چند مناره افتاد
ملوان گفت:
»اين هم اياصوفيا! امشب تو را پيش زن‏ها مى‏برم.«
اين گونه بود كه آن زن‏ها را شناختم
كه جز جوراب چيزى نمى‏پوشيدند -
همان زن‏ها كه يكى از ميان شان انتخاب مى‏كنيم.
جاى غريبى بود:
باغچه‏اى با دو درختِ گردو، يك داربست، يك چاه
ديوارى گرداگردِ آن با شيشه‏هاى شكسته در پنجره‏هاى بالا
و جويبارى كه مى‏خوانْد: »عمرم جارى است...«
بعد براى اولين بار در زندگيم
قلبى ديدم كه با زغال بر ديوار كشيده بودند
- همان قلب‏ها كه تيرى سوراخ‏شان مى‏كند -
برگ‏هاى زردِ مو را ديدم
كه بر زمين مى‏افتادند
به سنگفرش مى‏خوردند و بر گل و لاى مى‏چسبيدند.
خواستم به كشتى برگردم،
اما ملوان يقه‏ام را چسبيد و مرا در چاه انداخت:
آبِ خنك و طراوت فراوان بر پوستم نشست...
بعد دخترى كه كاهلانه با سينه راستش بازى مى‏كرد
به من گفت:
»من اهلِ رودِسم
سيزده ساله بودم كه به سه پول سياه به خانه بختم فرستادند..«
و جويبار مى‏خوانْد: »عمرم جارى است...«
آن سبوى شكسته در آن بعد از ظهرِ سرد به يادم آمد و با خودم گفتم: »او نيز مى‏ميرد؛ چگونه مى‏ميرد؟«
تنها به او گفتم:
»مواظب باش آسيب نبينند!
هر چه باشد زندگى‏ات را آنها مى‏چرخانند.«
آن شب در كشتى نتوانستم نزديكِ پرى دريايى بشوم
خجالت مى‏كشيدم چشمم به چشمش بيفتد.

۵. مرد

از آن روز به بعد هزاران چشم‏اندازِ تازه ديدم: دشت‏هاى سرسبزى كه در آن خاك و آسمان، آدمى و بذر، در رطوبتى تحمل‏ناپذير در هم مى‏آميخت؛ درياچه‏هايى با نماى چين‏خورده و قوهاى جاودانه كه صداى خود را باخته بودند - چشم‏اندازهايى كه رفيقِ راهم نشان مى‏داد، همان هنرپيشه دوره‏گرد كه در شيپور بلندش، كه لب‏هايش را زخم كرده بود مى‏دميد؛ شيپورى كه هر آنچه را مى‏خواستم بسازم با صداى تيزش خرد مى‏كرد؛ همچون صورِ اريحا. در اتاقى با سقف كوتاه، تابلويى قديمى ديدم؛ عده زيادى تحسين‏كنان نگاهش مى‏كردند. تابلو، دوباره زنده شدن العارز را نشان مى‏داد. نه عيسى را در آن تابلو به ياد مى‏آورم نه العارز را. تنها، در گوشه‏اى، چندشى نقش‏بسته بر چهره كسى به يادم مانده است كه چنان نگاه مى‏كرد كه گويى بوى معجزه را شنيده است. با پارچه بزرگى كه دورِ سرش پيچيده بود، مى‏كوشيد نفسش را از گزندِ آن بو حفظ كند. اين آقاىِ »رنسانس« به من آموخت كه چيز زيادى از روز رستاخيز انتظار نداشته باشم... به ما گفتند كامروا مى‏شويد اگر سر فرود آوريد.
ما سر فرود آورديم و با خاكستر روبرو شديم.
به ما گفتند كامروا مى‏شويد اگر دوست بداريد. ما دوست داشتيم و با خاكستر روبرو شديم.
به ما گفتند كامروا مى‏شويد اگر دست از زندگى بشوييد.
ما دست از زندگى شستيم و با خاكستر روبرو شديم.
با خاكستر روبرو شديم. حال بايد زندگى‏مان را بازيابيم؛ اكنون كه ديگر چيزى در دستمان نمانده است. با وجود اين همه كاغذ، اين همه احساس، اين همه جدل، و اين همه آموزه، به گمانم آن كسى زندگى را باز مى‏يابد كه مثل ما است، تنها، حافظه‏اش كمى از ما قوى‏تر است. ما هنوز از توانمان خارج است تا آنچه را باخته‏ايم به ياد آوريم.
او تنها آنچه را به ياد مى‏آورد كه از باخته‏هايش به دست آورده است. يك شعله چه مى‏تواند به ياد آورد؟ - اگر آنچه به ياد آورد كمتر از نيازش باشد، خاموش مى‏شود؛ اگر آنچه به ياد مى‏آورد كمى بيش از نيازش باشد، خاموش مى‏شود. اى كاش مى‏توانست به ما بياموزد چگونه در حالِ سوختن، مى‏تواند به اندازه نيازش به ياد آورد. من به آخر راهم رسيده‏ام: اى كاش كسى پيدا مى‏شد و از اين جايى كه من ماندم، شروع مى‏كرد. روزى مى‏رسد كه من حس كنم به مرز پايان رسيده‏ام؛ كه همه چيزها سرجاى خود قرار گرفته‏اند، و آماده مى‏شوند تا يك دهان آواز سردهند. چيزى به شروعِ چرخيدنِ چرخ نمانده است. حتى گاهى فكر مى‏كنم حركت كرده است، زنده، مانند چيزى تازه و ترديدناپذير. با اين همه، هنوز چيزى هست: مانعى كه از بين نمى‏رود؛ دانه‏اى شن كه كوچك و كوچكتر مى‏شود، اما به تمامى ناپديد نمى‏شود. نمى‏دانم چه بايد بگويم، چه كار بايد بكنم. گاهى آن مانع همچون قطره اشكى به‏نظر مى‏رسد كه در بندهاى اركستر گير افتاده است و به ناچار خاموش مى‏ماند تا لحظه‏اى كه ناپديد شود و من نمى‏توانم تاب اين احساس را بياورم كه بقيه عمرم، كفايت نمى‏كند تا اين قطره را در روحم حل كنم. و اين فكر از سرم بيرون نمى‏رود كه حتى اگر مرا زنده زنده بسوزانند، اين لحظه سرسخت آخرين چيزى است كه تسليم مى‏شود. چه كسى به ما كمك مى‏كند؟ يك بار، وقتى هنوز دريامردى بودم، بعد از ظهر روزى تابستانى، خود را تنها در جزيره‏اى مى‏يافتم، وارفته در آفتاب. نسيمى خوشبو، انديشه‏هاى ناب برايم به ارمغان آورد؛ بعد از آن بود كه زنى جوان، پيراهنِ نازكش خطوطِ بدنش را نمايان مى‏كرد - بدنى همچون بدنِ ظريف و چابك آهوان - همراه مردى خاموش كه از فاصله‏اى كوتاه به چشمان او خيره شده بود، آمدند و كمى دورتر از من بر زمين نشستند. آنها به زبانى حرف مى‏زدند كه من نمى‏دانستم. زن به او »جيم« مى‏گفت. اما واژه‏هاى آنها وزنى نداشت، و نگاه‏هايشان در هم آميخت و از حركت افتاد، گويى كور شده باشند. من هميشه به آنها انديشيده‏ام، زيرا آنها تنها كسانى بودند كه مانند ديگران نگاهِ دريده يا وحشت‏زده نداشتند - نگاهى كه آنها را در صفِ گرگ‏ها يا رمه گوسفندان جاى مى‏دهد. همان روز، دوباره آنها را در يكى از آن كليساهاى كوچك جزيره ديدم - همان كليساها كه تصادفى كشف مى‏شوند و تا از آن بيرون روى از ياد مى‏روند. هنوز با همان فاصله كنار يكديگر قدم مى‏زدند؛ اما بعد به هم نزديك شدند و يكديگر را بوسيدند. زن تبديل به منظرى ابراندود شد و ناپديد شد؛ همان گونه كه بود.
با خود گفتم آيا آنها مى‏دانستند چگونه از تورهاى جهان رهيده‏اند...
ديگر وقت رفتنم رسيده است. درخت كاجى را مى‏شناسم كه بر دريا خم شده است: ظهرها بر بدنِ خسته‏مان سايه‏اى مى‏اندازد به اندازه عمرمان؛ و شب‏ها باد از ميان سوزن‏هايش مى‏گذرد و آوازى غريب سر مى‏دهد؛ همچون جايى كه مرگ را برمى‏اندازد در لحظه‏اى كه دوباره تبديل به پوست و لب مى‏شوند. يك بار، شبى را زير درخت صبح كردم. سپيده‏دم چنان تر و تازه بودم كه گويى تازه از معدنِ سنگم بيرون كشيده‏اند.
اگر لااقل مى‏شد اين گونه زيست! اما چه فايده؟

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
 

"نه، من خانه اي ندارم. سقفي نمانده است.

ديوار و سقف خانه ي من همين هاست كه مي نويسم.

درهمين طرز ِ نوشتن از راست به چپ است.

در انحناي ِ نون است كه مي نشينم.

سِپَر ِ من از همه ي ِ بلايا، سركش ِ ك يا گ است."

(آينه هاي ِ دردار)

هوشنگ گلشيری

 

 

 

 

فراخوان برگزاری نمایشگاه ِ ادبی - هنری با عنوان " مالباختگان هنری"

هر كس تمام يا قسمتی از اثر ديگري كه مورد حمايت اين قانون است به نام خود يا به نام پديد آورنده بدون اجازه او و يا عالماً و عامداً به نام شخص ديگري غير از پديدآورنده، نشر يا پخش يا عرضه كند به حبس تاديبی از شش ماه تا سه سال محكوم خواهد شد.
ماده 23 قانون حمايت از حقوق مؤلفان و مصنفان و هنرمندان- مصوب 11/11/48
...........


اطلاعیه شماره یک
آهوي مازنی ( کافه شوكا) همراه با سايت عكس فانوس تصميم دارند نمايشگاهی با مضمون " مالباختگان هنری" در كليه رشته‌های ادبی و هنری برگزار كنند.
بدين وسيله از كليه مالباختگانی که در هنر و ادبیات فعالیت داشته و مشمول ماده 23 قانون حمايت از حقوق مؤلفان و مصنفان مي‌شوند دعوت می‌شود در این نمایشگاه شرکت کنند .
لطفا آمادگی خود را با ارسال E-mail به آدرس malbakhteh@fanoosphoto.com اعلام فرمایید.
جزئیات بیشتر در اطلاعیه‌های بعدی منتشر می‌شود.


 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

 

 

 

نازی...تولد بلاگی و برادر زاده ای که شبيه کسی نيست


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

از ماماي دولتي شنيده بودم كه زن چهارده روز بعد از عادت ماهانه تخمك گذاري ميكند، تب بالا ميرود و بعد ناگهان پايين ميآيد و زن به سرعت به طرف عادت ماهانه ميرود. از هر نه ماه و چند روز ميتواند بچه بزايد. خونش به شير، شيرش به خون تبديل ميشود. حاملگي زن حركت عجيبي است. با اين كار خلاقيت را به تنش راه ميدهد، آن را بخشي از تن خودش ميكند و بعد خلق ميكند. زن مست آفرينش است. مادرم ميگفت تمام علوم عالم به وسيله ي بدن زن تجربه ميشود. و تمام هنرها هم. چه جوري مادرم اين قيبل مسايل را ميفهميد؟ يك بار گفت، حامله كه بشوي، دنيا را تجربه كردي، ولي هيچ چيز مثل حاملگي نيست. فشار درون زن را ديوانه ميكند. بعد بچه به دنيا ميآيد. اين درست است كه شكنجه دارد، ولي زنهايي را ميشناسم كه از آوردن بچه بيشتر لذت برده اند تا از خوابيدن با مرد. يك موجود ناشناس از درون تن آدم را پاره ميكند، ميخزد بيرون. زني را ميشناسم كه موقع وضع حمل فرياد ميزد: چه خوب است! خدايا چه خوب است! چه لذتي دارد! هيچ لذتي ازين بالاتر نيست! خدايا بگذار لذت آمدن بچه ادامه پيدا كند! و بعد كه بچه به دنيا آمد، چنان آرامشي هست كه هيچ چيز با آن برابري نميكند. درياي متلاطم ميايستد. تن زن استراحت ميكند. اندام مرد، از همه اين تغييرات، تجربه ها و لذت ها و دردها محروم است. به همين دليل زن قدرت تحمل بيشتر دارد.

 

             رضا براهنی
              قابله ي سرزمين من

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤
 

 

جاناتان دمى، نيل يانگ و قلبى از طلا
چقدر دره من سبز بود

 

 

 

جاناتان دمى» هم فيلم هاى كمدى رمانتيك مى سازد، هم مستندهاى

تاثيرگذار و فيلم هاى اكشن. ضمناً برنده چند اسكار پياپى ۱۳۰ ميليون دلارى

هم هست. سينماى جاناتان دمى، نشان دهنده سينمايى متفاوت است كه

خبر از ذهن بى قرار و ماجراجوى او مى دهد. هرچند او براى فيلم هاى

پرهزينه اى مثل «سكوت بره ها» (برنده اسكار ۱۹۹۱)، «فيلادلفيا» و

بازسازى «كانديداى منچورى» به شهرت و ثروت رسيد، اما زمانى كه

مى خواهد براى فيلم هايش موسيقى انتخاب كند، شادترين مرد زمين

مى شود.

«قلبى از طلا» تازه ترين همكارى «نيل يانگ» با جاناتان دمى است، سومين

همكارى آنها و به گفته خودش بهترين همكارى. دمى درباره يانگ مى گويد:

«راست راستى يانگ استاد است و فكر مى كنم دوره اى كه در آن به سر

مى برد، نقطه اوج او است.»

 

 

فيلم قلبى از طلا، نامش را از آلبومى كه يانگ در سال ۱۹۷۲ ضبط كرد گرفته

و تاثير دمى در انتخاب اين نام كاملاً روشن است. اين فيلمى است گروهى

كه به خواست شخصى دمى به دور از هياهو و سروصداهاى مرسوم

پشت صحنه، تماشاگرانش را به يك سفر موسيقايى بى وقفه مى برد. نيل

يانگ سال گذشته، دو شب در تالار نشويل استوريد ريمن (كه مركز اصلى

گرند اول اپرى است) موسيقى قلبى از طلا را اجرا كرد. نيمه اول فيلم،

اختصاص دارد به آهنگ هاى آلبوم ۲۰۰۵ نيل يانگ، يعنى «باد چمنزار» كه

طرفداران زيادى هم پيدا كرد؛ هرچند طرفداران قديمى يانگ، دليلى براى

دلواپسى و نگرانى راجع به اين آلبوم نداشتند. يانگ و گروهش با پيوستن به

گروهى از نوازنده هاى محلى مثل «اميلو هريس» مشهور، فيلم را با

موسيقى «پيرمرد» (اولد من) و آهنگ هاى كلاسيك شده ديگر تمام مى كند.

«باد چمنزار» آخرين آلبوم ضبط شده يانگ، سومين پرده نمايشى است كه از

سال ۱۹۷۲ با «فصل درو» شروع شد و در ۱۹۹۲ با «ماه درو» ادامه پيدا كرد.

دمى مى گويد: وقتى از او خواستم ترانه اى براى فيلادلفيا بنويسد، همديگر

را ديديم و اين ديدار، تأثير بزرگى روى فيلم گذاشت. نام ترانه را گذاشتند

«فيلودلفيا» و نامزد اسكار هم شد. هرچند نسبت به ترانه فيلم «خيابان هاى

فيلادلفيا» (بروس اسپرينگستين) به موفقيت كم ترى دست پيدا كرد. نقطه

شروع اين همكارى همان جا بود. دمى هميشه به عنوان طرفدارى جدى،

برنامه هاى نيل يانگ را مى ديد و اغلب به پشت صحنه مى رفت تا با او سلام

و احوال پرسى كند. جاناتان دمى در سال ،۱۹۹۴ چهار آهنگ يانگ (از آلبوم

خوابيدن با فرشتگان) را در يك فيلم گروهى كوتاه به نام «نشست هاى

پيچيده» به كار گرفت. اوج همكارى آنها در «دره سبز» (گرين ديل) بود،

فيلمى كه زحمت زيادى براى دمى نداشت.

چند سال قبل، يانگ به صرافت خلق مجموعه اى داستانى افتاد كه

نتيجه اش كنسرت ها، كتاب، آلبوم و فيلم درخشان «دره سبز» شد. دره سبز

كه با بازيگران و گروهى در پشت صحنه، به عنوان اجرايى موسيقايى درباره

سه نسل يك خاندان كاليفرنيايى طبقه كارگر اجرا شد، بسيار عجيب و

تاثيرگذارتر از باقى اجراهاى راك بوده است.

جاناتان دمى مى گويد: «من كاملاً هيجان زده شده بودم. بين اولين نمايش

دره سبز تا شروع فيلم، يانگ فكر كرد كه همه چيز را بايد در فيلم بگنجانيم.»

اما مشكل اين جا بود كه دمى فرصت نداشت. تازه «حقيقت درباره

چارلى» (بازسازى معما، ساخته استنلى دانن) را تمام كرده بود. داشت

مستندى درباره روزنامه نگارى اهل هائيتى را كامل مى كرد و هم زمان روى

بعدى اش، كانديداى منچورى كار مى كرد.

جاناتان دمى مى گويد: «اجراى ايده نيل يانگ براى دره سبز، كار سختى بود.


من آن فيلم را خيلى دوست دارم. بعد از فيلم هيجان انگيز اما طاقت فرساى

 

كانديداى منچورى، عجله اى نداشتم كه كار جديدى را شروع كنم. ولى همين

ه يك سال و نيم گذشت، هوس فيلمسازى به سرم افتاد، اما علاقه اى به

ساخت فيلم داستانى نداشتم.»

در همان روزها بود كه جاناتان دمى به آهنگ هاى آلبوم باد چمنزار گوش

مى داد. مى گويد: «همان موقع تصميم گرفتم كارى براى اين آلبوم بكنم،

چون واقعاً شاهكار است.» دمى در ابتداى كار فكر كرد بهتر است براى

ساخت فيلم، همه دلبستگى هاى يانگ و دوران كودكى اش را (كه

نزديكى هاى تورنتو گذشت) در نظر بگيرد.

جاناتان دمى مى گويد: «هرچه بيش تر حرف مى زديم، بيش تر علاقه اش را

به موسيقى دان هايى كه با آنها كار كرده بود نشان مى داد. او سازهايى را

كه با آنها موسيقى ساخته بودند ستايش مى كرد. كم كم معلوم شد بايد باد

چمنزار را در يكى از آن كنسرت هاى قديمى رويايى روى صحنه ريمن اجرا

كنند.»

در اتفاقى واقعاً خوشايند، جاناتان دمى ۶۱ ساله، نيل يانگ ۶۰ را موضوع

فيلم اش كرد. اما اوايل سال ۲۰۰۵ بود كه يانگ متوجه شد دچار آنوريسم

مغزى شده و بين تشخيص بيمارى و مراحل درمان، تعدادى ترانه سرود كه

در آلبوم باد چمنزار جاى گرفتند و در نتيجه همين بيمارى و درمان، ضبط

آهنگ ها نيز، درست مثل اجراهايشان در فيلم، حال و هواى خاصى دارند.

جاناتان دمى مى گويد: «اين پيام قلبى نيل يانگ است. آدم هاى زيادى از

نسل ما (كه زندگى ناآرامى داشتند) به جايى رسيدند كه من اسم شان را

مى گذارم آدم هاى خوش شانسى كه زنده ماندند. آدم هاى بدجنس ديروز،

حالا به آدم هايى خوش قلب و خوش طينت تبديل شده اند. آدم هايى

سخاوتمند و دست و دل باز كه براى حضورشان در اين روزگار شگفت زده و

سپاسگزارند.»

وقتى فيلم در جشنواره «ساندانس» (جشنواره فيلم هاى مستقل كه به

همت رابرت ردفورد راه اندازى شده) به نمايش درآمد، نيل يانگ به خبرنگار

«آسوشيتدپرس» گفت: «گاهى اوقات آدم حس مى كند نمى تواند خوب و

درست اجرا كند. من هم همچو حسى داشتم و هيچ بعيد نبود خراب كنم.

ولى اين احتمال را هم در نظر داشتم كه ممكن است اين آخرين اجراى من

باشد. بنابراين همه سعى ام را كردم. تفاوت اش را نمى توانم به زبان بياورم،

ولى مطمئنم كه اثرش در فيلم هست.»

جاناتان دمى اولين ملاقاتش را با نيل يانگ به خاطر مى آورد: «آن روزها

به نظرم آدم كلاشى مى رسيد، ولى حالا هرچه از او مى بينم سخاوت و

خلاقيت است. او به گونه اى منحصربه فرد جادويى است.»

اگر قرار باشد فيلمساز بى نظيرى مثل دمى شريكى در موسيقى فيلم

داشته باشد، آن شريك كسى جز نيل يانگ نيست. كسى كه عضو گروه هاى

بى نظيرى بوده است. نيل يانگ موسيقى بلوز مى نوازد، اما رنگ و بويى از

طعنه در اجرايش هست و تازگى هاى موسيقى اش تا حدودى به موسيقى

كانترى نزديك شده است. با اين همه، چيزى هست كه تغيير نكرده است.

جاناتان دمى مى گويد: «اگر مى خواهيد درباره زندگى اش، و چيزهايى كه

برايش اهميت دارند چيزى بدانيد، فقط به آهنگ هايش گوش كنيد.»

• دمى و تجربه هاى قبلى

جاناتان دمى فيلم ها و ويدئوهايى براى بروس اسپرينگستين، نيل يانگ، گروه

تاكينگ هدز، رابين هيچكاك و گروه نيو اودر ساخته است. اين ها تعدادى از

موزيك ويدئو (ويدئوكليپ)هاى محبوب او هستند. دمى مى گويد: «تازگى ها

با جمعى از تماشاگرها فيلم ووداستاك (۱۹۷۰) را ديدم. وقتى متوجه

عكس هاى بى نظيرى شدم كه در طول اجرا گرفته بودند، به خودم گفتم بايد

بابت اين فيلم به خودم ببالم. وقتى من و ديويد بايرن (از گروه تاكينگ هدز)

داشتيم استاپ ميكينگ سنس را مى ساختيم، متوجه شديم كه كار واقعاً

سختى است. بايد آن را به خوبى زنگار هيچ وقت نمى خوابد از كار

درمى آورديم. آن فيلم نشان طلايى ديو بود. در عين حال، از آخرين والس

۱۹۷۸ مستندى كه مارتين اسكورسيزى درباره آخرين اجراى گروه د بند

ساخت نمى توان به آسانى گذشت. اين موضوع را به اسكورسيزى هم

گفته ام كه دوست داشتم موسيقى را بدون مصاحبه ها بشنوم. وقتى

فيلمى گروهى مى سازم، دلم مى خواهد تماشاگران را به يك سفر

موسيقايى بى وقفه ببرم و دوست دارم آخرين والس را به عنوان يك سفر

موسيقايى بى وقفه تماشا كنم.»


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤
 

اسپنسر تونيك هنرمند آمريكايی كه تخصصش عكاسی پیكرهای برهنه است

هزار و پانصد نفر را واداشت كه در نيوكاستل انگلستان برهنه شوند و مقابل

دوربين او قرار گيرند.

در زير عكس هايی از چيدمان های Instalation اين عكاس هنرمند در ديگر ن

قاط جهان را ملاحظه می كنيد.

تونيك با چيدن پیكرهای برهنه از برهنگی تابوزدايی می كند. در نگاه او

برهنگی هنگامی به كشش جنسی می انجامد كه با فرديت فرد توام باشد.

در اين معنا وقتی برهنگي همگانی بشود ، از قلمرو فرد بيرون آيد و در سطح

اجتماع گسترش يابد از آن تقدس زدايي مي شود. اگر اين منطق درست

باشد يك معنای آن اين است كه حجاب با پوشاندن برهنگي نه تنها مانع از

ايجاد كشش جنسی نمی شود بل كه حتی با ايجاد تابوی برهنگي، كشش

جنسی را تشديد می كند.

لذت از ديدن يك اثر هنری در چيدمان های تونيك ماحصل شگفتی از تابوزدايی

همراه با ميل پنهان وويريسم است كه در ما وجود دارد. تونيك اين ميل را به

شكل انبوه ارضا می كند. از اين رو نگريستن به آثار او مانند پرخوری ممكن

است تهوع آور باشد. سويهء انتقادی هنر او را بايد در ايجاد همين حالت غثيان

جست. تهوع از نمايش بی پروای برهنگي ییكرها كه در متروپل های آمريكا و

اروپای مركزی يك رسم است .

 

 
                    
 
 
 
 
 
 
                    
 
 
 
                            
 
                                                                                
                                                                 با تشکر از سايت با شما نیستم.
 
 
 
 
                                                        

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤
 

شتلق

بوکوفسکی...

 

توهم این است
که این شعر را
به سادگی می خوانید.
واقعیت این است
که این شعر
بیش از یک شعر است.
این شعر به یک چاقوی دودم می ماند
به یک لاله
به سربازی می ماند که
در خیابان های مادرید رژه می رود.
شمائید در بستر مرگ
"لی پو" 1 ست که در زیرزمین می خندد

یک شعرِ کوفت
یک اسبِ خوابیده
پروانه ای در مغزتان
انگشتری ست در انگشت شیطان

شما نیستید که این کلمات را در این صفحه می خوانید
این صفحه است که شما را می خواند
حسش می کنید؟

مثل یک مار کبری ست
یک عقاب گرسنه است
که در اتاق دایره وار پر می کشد
این یک شعر نیست
شعرها کسالت آورند
شما را می خوابانند.

این کلمه ها
شما را از نو دیوانه می کنند.

زخم خورده اید
حتی شاید پرتاب شده باشید به نقطهء کوری از یک منبع نور
رویاهاتان در این لحظه اما
رویای یک فیل است
انحنای فضا خمیده است و می خندد

حالا می توانید بمیرید
حالا می توانید بمیرید
همان گونه که مردم مرگ را درک می کنند:
باشکوه
فاتحانه
مثل گوش دادن به موسیقی
بودن با موسیقی

خِرخِر
خِرخِر
خِرخِر



لی پو شاعر چینی در قرن هشتم میلادی. از شاعران عصیانگر در فرهنگ چین.


 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : neda zare - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤
 

           Ernst Max - Die ganze Stadt - 1935-36 

 

     

 

                  Ernst Max - Le soleil

 

 

                          

 

                      Ernst Max - Le Soleil

 

 

 

 

                  Ernst Max - Die blaue Stunde

 

                                           

                                max ernst

                                                surrealism


 
comment نظرات ()