انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
انگار شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.
محمد مختاری
نظرات ()همین تو را ناراحت کرد,مگر نه.وداع با تو .
تمرین مرگ تو در داستان.سنجیدن اندازه ی
دنیای بدون تو.نادیده گرفتن اندازه ی تو,
مثل آن موقع که پسر جوانی بودم.بلند گفتن
کلمات هولناکی که تا وقتی آنها را بر زبان
نیاورده ایم تاثیری بر ما ندارند.
وزنه
جان ادگار وایدمن
از کتاب مشقتهای عشق
ترجمه ی مژده دقیقی
نشر:نیلوفر
نظرات ()
مردی هست که عادت دارد با چتر بر سرم بکوبد
نظرات ()هانری ميشو
برگرفته از دفتر ساحت جوانی
ترجمه بيژن الهی
آبها را، میگويند، اگر ميشد از همه سوزن ـ ماهيان رهاند، آبتنی چيز چنان دلكشی ميآمد كه نگو، كه مگر به خواب ببينی، چون كه اين كار محاله، محال. با اين همه میكوشند. به اين هدف، يك چوبهی ماهيگری به كار میبرند
چوبهی ماهيگيری برای صيد سوزن ـ ماهی نازك نازك نازك بايد باشد. ريسمان هم بايد يكسره نامرئی باشد و آهسته فرو بنشيند، درنيافتنی، به آب
بدبختی، خود سوزن ـ ماهی ، كم و بيش، پاك نامرئی ست.
نظرات ()خلط انداخت به هر چی داشت و نداشت.راهشو گرفت و رفت،از چندتا خیابون و میدون گذشت.
بارون که گرفت یادش اومد که باید به یه چتر احساس نیز کنه .
برگشت به خیابون اول.
دستشو فرو کرد تو خلطا ولی خیلی زود فهمید که چتر جزو نداشته هاش بوده.
بارونو فراموش کرد و دنبال یه دستشویی گشت.
تابستان ۸۵
نظرات ()شاعر بزرگ
داشتم میرفتم که ببینمش. اون شاعر بزرگ رو.مردی که بعد از جفرز"بزرکترین شاعر بود و با حدود هفتاد سال سن
" یک شاعر جهانی به حساب میومد"با کتاب هایی مثل غم من بهتر از غم توئه"ها ها ! و یک آدامس مرده از نفس افتاده.
اون توی خیلی ازدانشگاهها کرسی استادی داشته وجایزه های زیادی گرفته.از جمله جایزه ی نوبل وجایزه ی برناردستاچمن.
از راه پله های کلوپ جوانان رفتم بالا.آقای ستاچمن توی آپارتمان شماره 223 زندگی می کرد.در زدم .یکی از پشت
در داد زد : ((لعنت بر شیطون ! بیا تو!)) درو باز کردم و رفتم تو . برنارد ستاچمن توی تختش دراز کشیده بود. بوی
استفراغ " شراب"ادرار"گه و غذای گندیده همه جا رو گرفته بود. من دویدم توی توالت " استفراغ کردم و بعد اومدم بیرون.
گفتم:((آقای ستاچمن! چرا پنجره رو باز نمی کنید؟))
_ فکر خوبیه . در ضمن دیگه اون مزخرف رو تحویل من نده " من برنی هستم نه آقای ستاچمن!
اون که فلج بود بعد از کلی تلاش تونست خودش رو از تخت بیرون بکشه"و بشینه روی صندلی. بعد گفت:(( خوب یه مکالمه
لذت بخش . منتظرش بودم.))
روی میز کنار زانوش"یه پارچ شراب قرمز پر از خاکستر سیگارو یه شب پره ی مرده بود. من دوروبرم رو بر انداز کردم"
و وقتی باز نگاهم افتاد بهش" دیدم داره از پارچ شراب می خوره. البته بیشتر شراب داشت می ریخت روی پیرهن و شلوارش
برنارد ستاچمن پارچ رو گذاشت سر جاش و گفت:((آخیش" فقط همین رو می خواستم.))بهش گفتم:((اگه از لیوان استفاده کنین
راحت تره.))
_ آره " فکر کنم درست میگی.
دورو برش رو نگاه کرد . چند تا لیوان کثیف اونجا بود. با خودم فکر کردم که کدومشون رو بر میداره" کثیف ترین لیوان
رو برداشت.ته لیوان رو جرم زرد رنگی که به نظرم ته مونده ی سوپ مرغ بود"گرفته بود.اون توی لیوان برای خودش
شراب ریخت و سر کشید. بعد گفت:((آره . اینطوری خیلی بهتره. دوربینم با خودت آوردی؟میخوای از من عکس بگیری؟
_ بله .
بعد رفتم پنجره رو باز کنم تا یه کم هوای تازه استشاق کنم.چند روز بود که بارون میومد و هوا تازه و تمیز بود .
گفت:((گوش کن من چند ساعته که می خواهم بشاشم .یه بطری خالی برام بیار))اون جا پر از بطری خالی بود
یکی برداشتم و دادم بهش. شلوارش زیپ نداشت"دکمه ای بود.تندش گرفته بود.فقط دکمه ی بالا رو باز کردو بطری
رو گذاشت میون پاهاش. ولی انگار درست نشونه گیری نکرده بود.وقتی شروع کرد"همه جا فواره زد.روی پیرهنش
روی شلوارش"روی صورتش و به طرز باور نکردنی ای توی گوش چپش.گفت:((لعنت به چلاقی. ))
_ چرا اینجوری شدین؟
_ چطوری شدم؟
_ فلج شدین؟
_ زنم با ماشین زیرم کرد.
_ چطوری؟ چرا؟
_ گفت دیگه نمی تونه تحملم کنه.
من دیگه چیزی نگفتم. فقط چند تا عکس گرفتم.
_ از زنم چند تا عکس دارم می خوای ببینیشون؟
_ آره.
_ آلبوم اونجا روی یخچاله .
من پا شدم آلبوم رو برداشتم و دوباره نشستم. عکس ها فقط ازکفش های پاشنه بلند "قوزک پا"جوراب های نایلونی
بند دارو حالت های گوناگونی از پاهای پوشیده در جوراب زنانه بودند . روی بعضی صفحه ها هم برگه های تبلیغاتی
مربوط بخ قصابی های مختلف چسبییده شده بود"گوشت کبابی هر پوند هشتاد و نه سنت.
آلبوم رو بستم " گفت:((این ها رو وقتی از هم جدا شدیم"داد به من.))بعد دستش رو برد زیر بالششو از اون زیر یه جفت کفش
پاشنه بلند آودر بیرون.کفش ها برق می زدند . کفش ها رو گذاشت روی میز" باز برای خودش شراب ریخت و گفت:((
من با این کفش ها می خوابم"باهاشون عشق بازی میکنم و بعد می شورم شون))
من چند تا دیگه عکس گرفتم.
_ یه عکس خوب میخوای؟ بیا اینو بگیر.
کفش رو از پاشنه اش گرفت و نگه داشت پشتش :(( بیا عکسمو بگیر))عکسش رو گرفتم . براش سخت بودگه روی پاهاش وایسته
ولی هر طوری که بود"دستش رو گرفت به میز و بلند شد وایستاد.
_ برنی تو هنوز چیز مینویسی؟
_ من همیشه مینویسم.
_ طرفدارات مزاحمت نمیشن؟
_ بعضی وقتها زن ها پیدام می کنن" ولی زیاد اینجا نمی مونن.
_ کتاب هات خوب فروش میرن؟
_ من پولم رو حق تالیفی میگیرم.
_ به نویسنده های جوون چه توصیه ای داری؟
_ خوب بنوشن" تنها نخوابن " و سیگار زیاد بکشن.
_ توصیه ات به نویسنده های کار کشته چیه؟
_ اون ها اگه هنوز زنده ان" به توصیه من احتیاجی ندارن.
_ میلی که تورو وادار به شعر گفتن میکنه چیه؟
_ همون میلی که تورو وادار به توالت رفتن میکنه.
_ عقیده ات درباره ی ریگان و بیکاری چیه؟
_ من به ریگان و بی کاری فکر نمی کنم. این چیزها حوصله ام رو سر میبره.چیزهایی مثل سفرهای فضایی و بازی کریکت.
_ پس به چی فکر میکنی؟
_ به زن های مدرن.
_ زن های مدرن؟
_ اونها نمیدونن چه جوری لباس بپوشن.کفش هاشون وحشتناکه.
نظرت درباره ی حقوق اجتماعی زنان در اجتماع چیه؟
_ هر وقت که اونها حاضر شدن توی کارواش کار کنن"پشت گاو آهن راه برن" عربده کش ها رو از کافه بندازن بیرون
توی فاضلاب کار کنن" هر وقت که حاضر شدن توی جنگ" پستون هاشون رو جلوی گلوله ستبر کنن" من می مونم
خونه " ظرف میشورم" و کرک های قالی رو پاک می کنم.
_ ولي فكر نمي كني خواسته هاي اونا يك كمي منطقي باشه؟
_ ابته که هست.
ستاچمن باز برای خودش شراب ریخت. اما با وجود لیوان هم مقداری از شراب داشت از کنار چونه اش می ریخت
روی پیرهنش . تنش بوی تن آدمی رو می داد که ماههاست حموم نکرده.گفت:((زنم.من هنوز عاشق زنمم.اون تلفن
رو میدی من؟))من تلفن رو دادم بهش و اون شماره گرفت.((کلیر؟سلام کلیر.))بعد گوشی رو گذاشت پرسیدم :((چی شده))
_ مثل همیشه . قطع کرد . گوش کن" بیا بزنیم بیرون. بریم یه بار من خیلی وقته که توی این اتاق لعنتی ام . باید یه
هوایی بخورم.
_ ولی داره بارون میاد. یه هفته اس بارون میاد. خیابونا رو آب برداشته.
_ مهم نیست . من میخوام برم بیرون. اون حتما الان داره با یکی عشق بازی میکنه . حتما کفش های پاشنه بلندش
رو پاش کرده. من همیشه مجبورش می کردم کفش های پاشنه بلند پاش کنه.
من کمک کردم تا برنارد ساچمن پالتوی قهوه ای کهنه اش رو تنش کنه . پالتو یه دکمه هم نداشت و از زور کثافت
سفت شده بود.به نظر نمیومد مه پالتو لس آنجلسی باشه. سنگین و دست و پا گیر بود" و احتمالا مال دهه 30 شیکاگو
یا دنور بود.
بعد چوب دستی هاش رو دادم بهش و کمکش کردم تا از راه پله ی کلوپ جوانان بیاد پایین . برنارد توی جیب پالتوش
نیم بطر موسکاتل داشت. به در که رسیدیم گفت که خودش می تونه از پیاده رو بگذره و سوار ماشین بشه .ماشین من
اون طرف خیابون بود.
وقتی داشتم ماشینم رو می اوردم " صدای فریاد و بعد صدای شلپ آب شنیدم. داشت بارون میومد. بارون خیلی تندی بود
من دویدم بیرون.برنارد افتاده بود توی جوب کنار جدول"بین پیاده رو و ماشین من.همون طوری که نشسته بود جریان آب داشت
از زیرش رد می شد" دور کمرش می چرخید و شلوارش رو خیس می کرد.چوب دستی هاش داشتند روی آب بالا و پائین میرفتند
گفت:((مهم نیست"تو ماشینتو بر دار و برو))
_ چی میگی برنی؟
_ میگم برو . زنم منو دوست نداره.
_ برنی اون دیگه زن تو نیست"شما از هم جدا شدین. بیا" دستت رو بده به من بلند شو.
_ نه تو برو . باور کن که من خوبم. برو " بدون من مست کن.
بلندش کردم در ماشینو باز کردم و نشوندمش روی صندلی جلو .تمام هیکلش خیس بود.آب داشت از روی صندلی شر شر می ریخت
روی تخته ی کف پوش . من رفتم اون طرف و سوار شدم. برنی در بطری موسکاتل رو باز کرد" یک جرعه زد و بعر بطری رو داد
به من . من همیه جرعه خوردم و بعد ماشین رو روشن کردم. همین طور که میروندم " از پشت قطره های بارون " روی شیشه"بیرون
رو نگاه می کردم و چشمم دنبال یه بار بود . یه بار که از بوی شاش توش اوغ مون نگیره.
چارلز بوکوفسکی
نظرات ()وصیت
نیمی از سنگها؛ صخره ها کوهستان را
گذاشته ام
با دره هایش؛ پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دیگر کوهستان ؛وقف باران است
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی
می بخشم به همسرم.
شبهای دریا را
بی آرام؛ بی آبی
با دلشوره ی فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پیر شده اند.
رودخانه که میگذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ؛ششدانگ
به دانه های شن؛ زیر آفتاب
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به ((نی)) بدهید
و می بخشم به پرندگان
رنگها ؛ کاشی ها ؛ گنبد ها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من ...
بیژن نجدی
نظرات ()
نظرات ()"نه، من خانه اي ندارم. سقفي نمانده است.
ديوار و سقف خانه ي من همين هاست كه مي نويسم.
درهمين طرز ِ نوشتن از راست به چپ است.
در انحناي ِ نون است كه مي نشينم.
سِپَر ِ من از همه ي ِ بلايا، سركش ِ ك يا گ است."
(آينه هاي ِ دردار)
هوشنگ گلشيری
فراخوان برگزاری نمایشگاه ِ ادبی - هنری با عنوان " مالباختگان هنری"
اطلاعیه شماره یک
آهوي مازنی ( کافه شوكا) همراه با سايت عكس فانوس تصميم دارند نمايشگاهی با مضمون " مالباختگان هنری" در كليه رشتههای ادبی و هنری برگزار كنند.
بدين وسيله از كليه مالباختگانی که در هنر و ادبیات فعالیت داشته و مشمول ماده 23 قانون حمايت از حقوق مؤلفان و مصنفان ميشوند دعوت میشود در این نمایشگاه شرکت کنند .
لطفا آمادگی خود را با ارسال E-mail به آدرس malbakhteh@fanoosphoto.com اعلام فرمایید.
جزئیات بیشتر در اطلاعیههای بعدی منتشر میشود.
نظرات ()
نازی...تولد بلاگی و برادر زاده ای که شبيه کسی نيست
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()

نظرات ()
نظرات ()